بهشتِ من (فقط خودم)

خودم و خودم
منِ بی احساس

بهشتِ من (فقط خودم)

خودم و خودم

سلام
خوش اومدین


خسته ی خسته شدم


میخوام خودم باشم

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها

عید و تابسون

سه شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۴ ق.ظ

وقتی بچه بودم و اقوام و آشناها میومدن پیشمون من خییییییلیییییی خوشحال میشدم و میخواستم نهایت استفاده رو ببرم ازشون، یعنی همه جوره باهاشون حال کنم و خوش بگذرونم، اما من سریع بهشون وابسته میشدم و جدایی ازشون واسم سخت میشد، حتی الانم که دارم بهش فکر میکنم داره صحنه هاش یادم میاد، واقعا برام سخت بود، یه صحنش واقعا یادمه، خب حالا بگذریم از اینا، خلاصه مونده بودم چیکار کنم، یه دفعه با خودم گفتم که این دفعه زیاد باهاشون نمیگردم تا وابسته نشم و اونقدر از آخر اذیت نشم
اگه گفتین چی شد؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
این شد که وقت رفتن فکر که کردم دیدم اصلا بهم خوش نگذشته بود، خلاصه باز سال بعد گفتم این بار همش خودمو میچسبونم بهشون! و کلی حال میکنم!! سال دیگشم اومد( راستی بگم که اقوام ما معمولا عید ها میان پیش ما و ما تابستونا میریم پیششون(البته محرم هم میان که در نظر نگرفتم)، منظورم از سال بعد تقریبا همون دیدار بعده)، این بار بیخیال آخرش شدم و در آخر با این که بازم جدایی بود اما اونقدر بهم خوش گذشته بود که حداقل اولاش زیاد متوجه نبودم
کم کم متوجه شدم که یا باید حواست به چیزی نباشه یا باید خودتو وقفش کنی (این تجربه ی اول)
اصلا بیخیال، تجربه و درس و نصیحت نمیگم همون خاطره بهتره، بذارید پای خاطره
این رفت و آمدا و این فکرا که براتون تعریف کردم تقریبا بین سنین 7 تا 15،16 سالگیم بود، یعنی از زمانایی که یاد گرفتم با اطرافیانم خوش بگذرونم تا زمانیکه فهمیدم باید خودتو وقف هدفت کنی
حالا بریم جلوتر، بعد یه مدت با خودم فکر کردم و دیدم همه ی زندگیم شده همین عید و تابستون که ما پیش همیم( اقوام)، کل سال منتظر تابستون یا عید بودم، در طول سال خودمو آماده میکردم برای دیداری مجدد، مثلا یه چیزایی میخریدم که بشه باهاش حال کرد و یا گاهاَ پز داد، مثلاَ بازی کامپیوتری جدید یا هر چیزی
در طول سال بعضی وقتا به این فکر میکردم که چطوری باشم وقتی اونا بیان، چیکار کنم؟!، یا هر چیز دیگه ای، بعضاَ رفتار و اخلاقمو عوض میکردم، خودمو خوش تیپ میکردم و . . . ، خلاصه تقریبا همه چیزم شده بود همون عید و تابستون
هنوز یادمه اون روز تو کلاس (دبیرستان) که تازه عید تموم شده بود و دوست نداشتم با کسی صحبت کنم، واای چه روزای خوب و بدی رو گذروندم!! میبینید چقدر راحت آدما دنیای هم میشن؟؟؟!
ناگفته نماند که هنوزم دوست دارم عید و تابستون رو!، هنوزم واسش برنامه ریزی میکنم
من با همین برنامه ریزیا خیلی عوض شدم، درسته غم داشت، سختی داشت، غم جدایی داشت، اما خوبی هم داشت، یکی از بزرگترین خوبی و مزایاش این بود که من هدف داشتم و دارم، در واقع زندگیمو به 2 مرحله تقسیم کرده، یه مرحله قبل از عید و یک مرحله قبل از تابستون
خلاصه تو این مراحل من خودمو ساختم و رفتارمو درست کردم، فصل امتحانشم عید و تابستون بود
یه چند سالی هست که خوب میگذره تابستون و عیداش ، اما من یه رودرواسی جدید پیدا کردم، یعنی با یه آدم رودرواسی پیدا کردم، تقریبا 3 ساله که اینطوریه، میخوام رودرواسی رو بشکنم، امسال دیگه نمیخوام رودرواسی داشته باشم، میخوام خوش بگذرونم بیشتر از همیشه، وقتی آدم رودرواسی داره در واقع خودشو نمیتونه نشون بده، یعنی نمیشه،اما من میخوام خودم باشم و بهم خوش بگذره
شاید هر کی بخونه بگه این چقدر سرخوشه!!! من عادت کردم به اینکه خوش باشم، به نظر من باید از فرصتایی که برا آدم پیش میاد تا خوش باشه نهایت استفاده رو برد و واقعا از ته دل خوش بود، زندگی یعنی همین
خوش باشید
نظر یادتون نره
  • 💕 پسر خوب 💕
  • تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۴۱۳

نظرات  (۶)

خیلی خوبه که برنامه ریزی داری
هدف داری و...
رودربایستی رو هم یواش یواشبزاری کنار حله
میشی اقا رضا موفق (لبخند)
جوابتون:
چاکر شما!
مرسی مهسا خانم
من بدترین اتفاقای زندگیم توی تعطیلات نوروز و تابستون افتاده

متنفرم ازشوووون [ناخوش]
جوابتون:
چه بد! بد به حالتون
رو درواسی هم چیز مسخره ایه 
جوابتون:
آره، حق با شوماست
  • دخمل شب یلدا♡♡♡
  • عیدا که خوش میگذره.....ولی تابستونا افتضاحه....مثل الان....واقعا آدم نمیدونه چکار کنه.....
    من هیچ وقت به هیچکدوم از فامیلامون وابسته نشدم.....منم شرایطم یه جورایی مث شماست....مامان بابام از دوشهر متفاوتن....ما شهر مامانم اینا زندگی میکنیم....هرچندوقت یه بار فامیلای بابام میان ولی اصلا خوش نمیگذره....بخصوص از وقتی رفتم دانشگاه....همه فک میکنن من مغرورم....خودشونو واسه من میگیرن....درصورتی که اصلا اینطور نیست.....منم چون کاری از دستم برنمیاد ریلکس میشینم لبخند ملیح(! ) تحویلشون میدم.....
    جوابتون:
    منم . . .
    بیخیال
    مرسی از نظرتون
  • لبخنــــツ ـــد
  • خوش به حالتون
    من دیگه عیدا بهم خوش نمیگذره یادش بخیر وقتی پدربزرگ و مادربزرگم زنده بودن هممون جمع میشدیم اونجا و خوش میگذشت دور هم
    ...
    جوابتون:
    آخی...
    خدا رحمتشون کنه، هر چی خاک اون مرحومینه ان شاالله بقای عمر شما
    ولی یاد بگیرین در هر لحظه شاد باشید
    Taking the ovvweier, this post is first class

    هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو! زود باش بگو دیگه! اَههههههه!

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">